|
بايد که مال دنيا مسمار دل نباشد
چقدر خوبه نسبت به زرق و برق دنيا بي تفاوت باشيم... چقدر خوبه اسير لذتهاي زودگذر نشيم... چقدر خوبه تا زماني که هستيم ، حق کسي رو نخوريم و پنبه کسي رو نزنيم... چقدر خوبه نانوا ، نانش رو به نرخ روز نفروشه... چقدر خوبه بقال سر کوچه ، با اهل محل منصف باشه و جنس هاش رو توي انبار تلمبار نکنه... چقدر خوبه قصاب محله مون ، گوشت رو کيلويي 12 هزار تومان (اون هم با چربي و آت و آشغال) به مشتري قالب نکنه... چقدر خوبه همه ی مردم صابخونه بشن و بابت خرید يه آلونک 40 يا 50 متري ، کاسه ی چه کنم چه کنم دستشون نگيرن... خلاصه اينکه چقدر خوبه توي اين دنيا از خودمون نام نيک به جا بذاريم... ...اما در اين سراي فاني ، هستند بعضي ها که دودستي به مال دنيا چسبيدن و ول کن معامله هم نيستن... انگار نه انگار که يه روزي بايد هر چيزي که دارند رو رها کنن و به ديار باقي بشتابند... و تنها چيزي که مجازند از اين دنيا با خودشون توشة راه کنند فقط و فقط يه تيکه پارچه سفيده به نام کفن... چقدر خوبه هنگام عزيمت به آخرت ، روسفيد از اين دنيا بريم. ------------------------------------- بايد که مال دنيا مسمار دل نباشد کين مارها که بيني ، جز مار دل نباشد بيمار جهل گردد روزي هزار نوبت از عقل اگر زماني تيمار دل نباشد وقتي که حرص و شهوت خواري کنند بر دل آه! ار عنايت او غم خوار دل نباشد سودي ندارد از کس ياري نمودن دل نور هدايت او تا يار دل نباشد نزد خداپرستان داني که: چيست طاعت؟ آن سيرتي که در وي آزار دل نباشد يک بار اگر ببيني دل را ، يقين بداني کين آبگينه هرگز در بار دل نباشد بر قول اوحدي کن گوش ، ار نجات خواهي زيرا که قول او جز مسمار دل نباشد (اوحدی مراغه ای) |+| نوشته شده توسط صادق در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:0 تيغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار ^^^ هرچه میخواهی ببر اما مبر نان کسی
مي شود از معصومیت ديگران بالا رفت. مي توان جار زد و عيب جويي کرد. مي توان تهمت زد و نان بريد. امروز مي گذرد. فردا هم نيز مي گذرد. اما شايد فرصتي نيابي تا از آه آن ستمديده اي که بواسطه هر آنچه در چنته داشتي و نانش را بريدي رهايي يابي. امروز تو با زمين و زمان همدست شو... بگو... بخند... اما خدا در همين نزديکي است... پست و مقام اگر ماندني بود به تو نمي رسيد. خدايي که خودش رزق و روزي مورچه سياهي که در ته چاهي زير تخته سنگ سياهي پنهان است به لطف و کرمش مي رساند... رزق و روزي آناني که تو در ظاهر نانشان را بريده اي را مي رساند... امروز دنيا به کام تو بود و هر آنچه خواستي کردي. مي توانستي نکني... نان کسي را نبري... بريدي...کردي... مطمئن باش که: آتش افروز بود برق نگاهي گاهي ناله اي مي شکند پشت سپاهي گاهي دوستي نصايح خوبي مي کرد. خويشتن دار بود. عليرغم اينکه ميتوانست هم نان ببرد و هم پرده عصمت بندگاني از خدا را به سبب گناه فاحش بدرد ، اما چنين نکرد. صبر کرد و به خدا توکل... زمان در گذر است و عمر ما آفتاب تموز. اما... کاش روياهايمان يکدم حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي ، مهر و وفا قانون انسان بودن است کاش قانونهايمان يکدم رعايت مي شدند اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب کاش گاهي چشمهامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دل ما ، کاشکي بين دلها غصه ها ، مردانه قسمت مي شدند ------------------ مي بخور منبر بسوزان مردم آزاري مكن... مردي نبود فتاده را پاي زدن گر دست فتادهاي بگيري مردي در اين دنيا كه مردانش عصا از كور ميدزدند من از خوشباوري آنجا محبت جست و جو كردم من از روييدن خار سر ديوار دانستم كه ناكس ، كس نميگردد بدين بالانشستنها تيغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار هرچه مي خواهي ببر اما نبر نان کسي ------------------ اما بزرگان چه خوش گفته اند که: يکروز رسيد غمي به اندازه کوه يکروز رسيد نشاط اندازه دشت افسانه زندگي چنين است عزيز در سايه کوه بايد از دشت گذشت |+| نوشته شده توسط صادق در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:48 رکود سوژه
امروز داشتم با خودم کلنجار ميرفتم تا يه سوژه پيدا کنم و بعد از نود و بوقي يه پست مطلب جديد بذارم. اما هرچي به اين مخ آکبندم فشار مياوردم ، مطلبي ازش تراوش نمي کرد که نمي کرد. از بي کاري و الافي رفتم به چند تا وبلاگ سر زدم و براشون کامنت گذاشتم!!!. اما تو همين بازديدهايي که از وبلاگ ها بعمل اومد ، متوجه يه مطلب شدم. اونم اين بود که مدتيه بر و بچه هاي وبلاگ نويس هم دچار همين رکود سوژه در مخ هاي قشنگشون شدن. وقتي با اين صحنه روبرو شدم تازه به خودم اميدوار شدم و فهميدم که فقط خودم مخ قشنگ نيستم . همون موقع بود که زيرلب با خودم گفتم: عجب ! تا امروز فکر مي کردم فقط خودم تعطيلم اما...
... شايد خاصيت فصل بهار و ابتداي سال باشه. چون همه چيز نو و آکبنده ، شايد هنوز ذهن دوستان در دنياي مجازي تازه جوونه زده و نياز به آب و کود مناسب داره... بسه ديگه... اونقدر بد و بيراه گفتم که مي ترسم دوستان وبلاگي تبديل بشن به دشمنان وبلاگي... |+| نوشته شده توسط صادق در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 9:11 بوی عیدی بوی توت ××× بوی کاغذ رنگی
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تانخورده لای کتاب با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم...
بهتون پیشنهاد می کنم حتما این لینک رو دانلود کنید ، وگرنه از دستتون میره...
|+| نوشته شده توسط صادق در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 6:40 سخن آخر
آهای دوست وبلاگی من...
چیزی تا تحویل سال جدید نمانده... می خواهم در این لحظات هر چه را که تا الآن در دلم بوده تا برایت بگویم و بازگو نکرده ام روی دایره بریزم... اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی و چون زندگی بدین گونه است، و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی و امیدوام اگر جوان هستی امیدوارم که دانهای بر خاک بفشانی بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد والسلام... سال نو مبارک (بدون سه نقطه) |+| نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:44 اللهم عجل لوليک الفرج
عید آمد و آنماه دل افروز نیامد دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد نوروز من ار عید برون آمدی از شهر چونست که عید آمد و نوروز نیامد مه می طلبیدند و من دلشده را دوش در دیده جز آن ماه دل افروز نیامد آن ترک ختائی بچه آیا چه خطا دید کامروز علی رغم بدآموز نیامد خورشید چو رسمست که هر روز برآید جانش هدف ناوک دلدوز نیامد تا کشته نشد در غم سودای تو خواجو در معرکه ی عشق تو پیروز نیامد |+| نوشته شده توسط صادق در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 16:46 شعر عيد
این روزها خیلی برام زیباو به یاد موندنیه...
به خاطر اینکه این اولین سالیه که در کنار دوستانم در دنیای مجازی هستم... بیاییم قدر این روزها و ساعت ها و لحظه ها رو بدونیم... شاید این دور هم بودن ها دیگه تکرار نشه... انشاء الله صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشین...
عيد ، «حول حالنا» است و همه ی آنهایی را که برای هم میدانی به کنار هم برسان آمین... |+| نوشته شده توسط صادق در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 17:18 نه با چپ چپم من نه با راست دشمن
نه دنبال «باران» نه مجذوب «ياران» نه در «اعتدالم » نه با «ائتلافم» نه «ميهن پرستم» نه با حزب «سازندگي» عهد بستم نه «سبزم» نه «زردم» نه با «توسعه» در نبردم نه دنبال عشق و «مودت» نه دنبال «توليد ثروت» نه «فرزند ايران» نه حزب «جوانان» نه دنبال احزاب «پاكم» نه «خرداديان» را هلاكم نه در حزب «كارم» نه بر پله هاي «ترقي» سوارم نه با جمع «نسوان» نه در حزب «ايران» نه با «اتحادم» نه با «اعتمادم» نه اندر «رفاهم» نه دنبال حزب و سپاهم نه «همبستگي» را مريدم نه «آزادگان» را مرادم نه با چپ چپم من نه با راست دشمن اصولي و اصلاح گر هم نيم من من اينم كه هستم ، بگويم كيم من؟ من ايرانيم در ركاب امينم سرا پا دو گوشم به هوشم به بانگي ز سيد علي ميخروشم
پي يك اشاره دوباره ، سه باره پياده ، سواره به فرمان رهبر نهم سر روم پاي صندوق ، يك بار ديگر به ياد شهيدان شهيدان دوران كه رفتند تا ما بمانيم و ايران ببندم ز اعماق جان عهد و پيمان كنم با ولي زمانه يكي بيعتي جاودانه روم پاي صندوق بيعت كنم ياد از پير امّت به ياد امامم به عهدي كه با رهبر خويش بستم بمانم. بمانم . بمانم .
روز جمعه یادتون نره... براي آشنايي با شاعر اين شعر زيبا به اينجا مراجعه کنيد
|+| نوشته شده توسط صادق در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 18:1 ما گدایان خیل سلطانیم
![]() ![]()
|+| نوشته شده توسط صادق در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 15:17 قدر عافیت
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت چون بر آمد گفتا از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمیدانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است |+| نوشته شده توسط صادق در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 17:43 |
|









